امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 14 سال و 29 روز سن داره
آیهآیه، تا این لحظه: 12 سال و 19 روز سن داره

امیرعلی وآیه نفس های مامان و بابا

تولدت مبارک قشنگ مامان

سلام عزیزم عشقم نفسم تولدت مبارک تولد یکسالگی پسرم مبارک عزیز مامان 5 شنبه مصادف با 4 مهر تولد شما بود و مامانی و بابایی سعی کردند بتونند مراسم خوبی برای شما بگیرند .تم تولد شما باب اسفنجی بود که خودم همه تلاشم رو کردم که اونو خودم طراحی کردم . عزیز مامان مهمونا ساعت 5:30 تا 6 اومدند و تا ساعت هفت بزن و بکوب و شادی داشتیم برای خودمون و ساعت هفت کیک رو آوردند و فوت کردن شمع و بعد آذین جون خاله کلی با چاقو رقصید و برش کیک رو داشتیم .بعد هم پذیرایی داشتیم من برای پذیرایی ساندویج با تست و ذرت مکزیکی و کشک بادمجون و قفقازی درست کردم و همه مهمونا رو دعوت کردیم به سرو عصرونه و در حین خوردن عصرونه کادو ها رو باز کردیم و با دو ستامون عکس گر...
6 مهر 1392

امیرعلی راننده میشود

مامان به قربونت بره عزیزم عشقم نفففسم عزیز مامان سلام دیروز وقتی عازم سمنان شدیم برای MRIگل پسر از یکطرف کمابیش خواب بود ولی از طرف دیگه همش میگفت برم پشت فرمون و توی بغل باباجون باشم .عزیزم یادگرفته بود بوق بزنه شیشه پاکن رو رو فعال کنه و فرمان رو با تمام قدرتش میگرفت که نگو و نپرس .جالب اینجاست سوئیچ ماشین رو میخواست و یکی از تلاشاش گرفتن سوئیچ بود بالاخره کلی برای خودش ذوق میکرد مامان دیروز خیلی خسته شدی امیدوارم بتونم جبران کنم برات . ...
27 شهريور 1392

السلام علیک یا شمس الشموس

سلام گل پسرم عزیزم عشقم مامانی امروز وقتی داشتم فرم بیمه تکمیلی رو پر میکردم دیدم توی شناسنامه گلت تاریخ تولد قمریت نوشته شده و چه جالب که شما توی دهه کرامت بدنیا اومدی نه اینکه تا حالا توجه نکرده باشم نه  عزیز مامان ولی نمی دونم چرا فراموش کردم . گل مامان ،در حال تهیه و تدارک تولدت هستم البته با عصا و همش به خاله ها میگم به امیرعلی حتما بگید که مامانش همه کارهای تولدش رو با عشق و با عصا براش انجام داده .پریشب وقتی درحال خریدن لباس برای تولدت بودم زحمت کشیدی و عینکم رو از چشمم در اوردی و دسته عینکم رو شکستی و شاید این اولین ضرری بود که به مامان رسوندی .گلم یک دو ساعتی بدون عینک بودم و سر درد داشتم تا تونستم عینک قبلیم رو پیدا کنم . ...
25 شهريور 1392

خدایا شکرت

سلام پسر گلم خوبی عزیزم گلم عشقم نمی دونی امروز برای من چقدر مهمه امروز روز سالگرد ازدواج مانی و بایا جون (مامان و بابای مادری شماست )مبارکشون باشه انشاءالله سایشون بالای سر ما باشه همیشه و خوش باشیم با اونها اما پسر گلم ،پارسال توی این روز برای مامانی مشکل بوجود اومد  که نزدیک بود خدا شما رو از مامانی بگیره ووقتی که فکرش رو میکنم میگم خدایا شکرت ممنونم پسرم رو به من دادی خیلی خوشحالم که گل پسر توی بغلم هست  
14 شهريور 1392