امیر علی امیر علی ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه سن داره
آیهآیه، تا این لحظه: 12 سال و 20 روز سن داره

امیرعلی وآیه نفس های مامان و بابا

هفته ای پر استرس

قشنگترین مامان ،مایه آرامش و زیبایی زندگیم سلام هفته ای که گذشت روزهای پراسترسی داشتیم که به حمد خدا به خیر گذشت شنبه غروب وقتی مامانی و بابایی رو از زیر آینه قرآن رد کردیم و راهی کربلا کردیم دلمون خیلی گرفت هم احساس تنهایی و هم حس نپذیرفتن آقا برای همه ماخیلی سخت تموم شد .اما روز شنبه وقتی با همراه بابایی تماس گرفتیم ودیدیم هنوز توی فرودگاه هستن برامون قابل توجه بود چی شده ؟شرایط عراق اینقدر بد بود که حتی هواپیمایی اجازه تردد هوایی نداشت خدایا چی شده ؟بالاخره تا سه روز این اجاره داده نشده بود ما در شاهرود نه جرات به اصرار رفتن مامانیشون داشتیم و نه جرات به گفتن تو رو خدا نرید والا ما میمیریم از استرس تا اینکه سه شنبه کلا این برنامه کنسل ش...
5 خرداد 1392

روزت مبارک پدر

قشنگترین لحظه توی وجود یک آدم اینه وقتی پردرد میاد و سرش رو روی شونه پدرش میزاره میره توی بغلش و بدون خجالت های های گریه میکنه .آره گل پسرم هنوز خیلی کوچیکی ولی قشنگ این جمله من رو درک کردی وقتی ناراحتی میری بغل باباجون و حسابی خودت رو بهش میمالونی و خوب گریه میکنی .و یا وقتی خوشحالی وقتی صداش رو میشنوی بیتابی خیلی بیتاب که باباجونت بیاد سریع بغلت کنه . امسال اولین سالی هست که همسر گلم ،پدر شده و گل پسرش رو توی بغلش احساس میکنه و همچنین امسال اولین سالیه که باباجونی امیر علی اولین نوه اش رو توی بغلش گرفته و امیرعلی ما روزش رو تبریک گفته بابا سعید و باباجونی روزتون مبارک یک دنیا دوستون داره امیرعلی بابت همه زحمتهایی که می کشید، بابت...
5 خرداد 1392

عکسهای امیرعلی در آتلیه

قشنگترین مامان ،چهارم یا پنجم عید بود که منو بابایی شما رو بردیم آتلیه ،عکاسی پیوند تمام تلاش خودش رو کرد با همکاری من و بابایی که عکسهای شما رو به بهترین وجه ممکن برای ما ظاهر کنه .بابایی در خندوندن پسری خیلی تلاش کرد .امیدوارم وقتی بزرگ شدی شما هم مثل منو و باباجون لذت ببری . عزیزم این عکسهای مربوط میشه به شش ماهگی شما   عزیزم اگر کیفیت عکسها پایین اومده شرمنده ام .برای اینکه من با گوشی از روی عکسها عکس گرفتم بابایی دست شما درد نکنه که منو بردی عکاسی .مامان جونی دست شما هم درد نکنه که باعث و بانی شدی (روی همگیتون رو میبوسم ) ...
28 ارديبهشت 1392

دستمال سر امیرعلی

 سلام عزیز مامان ،قشنگترینم ،مایه آرامشم خوشگل مامان شما از کلاه خیلی بدتون میاد وقتی کوچکتر بودی کلاه که سرت میکردم کلی گریه میکردی و حالا یادگرفتی کلا، کلاه رو از سرت در بیاری. پسرم چهارشنبه ای رفتم بیرون و این دستمال سر رو برات خریدم تاالان در صورتی که روی چشمات نیاد بدت نمیاد و جیغ نمیزنی .عزیزم خیلی خوشگل شدی   ...
28 ارديبهشت 1392

التماس دعا

سلام عزیز مامان،پسرم خوشگلم عزیز مامان و همه دوستان وبلاگی خواهش میکنم که برام دعا کنید اگر حاجتم برآورده بشه کلی دعاتون می کنم .
25 ارديبهشت 1392

امیرعلی آماده بیرون رفتن

سلام مامان جونم .پسرکم خوشگلکم مامانی چند شبی هست که شبها نمیخوابی و صبح ها می خوابی ،اصلا به فکر مامانی نیستی نمی دونم باید چیکار کنم .هر وقت شب که چشمهایم باز می شود بیداری و شیر میخوری می خوابی و باز تا چشم باز میکنم بیداری .هر روز صبح در اداره خواب دارم .و شما صبح ها میخوابی خاله جون میگه صبح به زور از خواب بیدارت میکنه و شب باید با کلی مکافات بخوابونمت . غروب چهارشنبه بود که به بابایی گفتیم اینکه نمیشه شما همش بیرونی و سرکار و ما باید با پسری خونه باشیم باید شب ما رو ببری بیرون برای شام قبول کرد ولی وقتی دیدیم بابایی رو، احساس کردیم حال خوشی نداره و همراه با درد ما را همراهی کرد .ولی دستش درد نکنه خیلی وقت بود اینطوری با هم نبودیم ...
22 ارديبهشت 1392

adsl

بالاخره ما هم adslدار شدیم هوررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااا دست باباسعید درد نکنه .عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم خیلی زیاد ...
21 ارديبهشت 1392

گل ریزون پسر

امیرعلی خوشحال میشه عکساش رو ببیند امیر علی با شروع گلها خیلی ترسید       با خنده هاش حواس همه رو پرت میکرد که گلبرگها رو بخوره   ...
17 ارديبهشت 1392